تبلیغات
عاشقانه های الهام و محسن
عاشقانه های الهام و محسن

من الهام 22 ساله و به همراه عشقم محسن 34 ساله بعد از سال سوم آشنایی تصمیم گرفتیم خاطرات روزهای تلخ و شیرینمان را به یادگار بگذاریم.و الان سال چهارم دوستی ما است.


بدبختی های من

امروز روز پر چالشی داشتم. ولی مهم اینه که الان خوشحالم محسن مرد با شعوریه می دونه با زنش چه طور رفتار کنه ظهر با هم رفتیم دسته تماشا کنیم  پریسا زنگ زد گفت ماشینم افتاد تو دست انداز، خاموش شد و دیگه روشن نمی شه . من و محسن رفتیم پیشش ماشین درست نشد پری هم زنگ زد پدربزرگش که بیاد دنبالش ما هم خداحافظی کردیم وده متر جلوتر سیم کلاژ پاره شد به بدبختی تا خونه ی مامان محسن اومدیم  حالا اومدیم مامان محسن نشسته از زن سابق محسن واسه من تعریف می کنه داشت دیوونه ام می کرد ایشالا که از قصد نمی گه لج من را در بیاره . چند ماهه پیش داشت واسم تعریف می کرد محسن خیلی خوش سلیقه است این قدر لباس خواب های خوشگلی واسه زنش می خرید آخه شما بودید چه حالی بهتون دست می داد خلاصه مامان محسن بد حالم رو گرفته بود حالا مگه بس می کرد گرم شده بود هی بیشتر می گفت وقتی حرفهاش تموم شد کنار بخاری دراز کشیدم. آقا محسن هم کلید کرده بود رو گوشی داداشش مگه ول می کرد اصلا نمی گه الهام حالش بده مامان هم اعصابش رو بهم ریخته یه ذره بهش توجه کنم یه بالشت نمی آورد بذاره زیر سر من بعد از نیم ساعت به داداشش گفت یه پتو بیار. و نیم ساعت بعدش یه بالش آورد گذشت زیر سرم. زیر پتو آروم آروم اشک می ریختم وبه بدبختی هام فکر می کردم به مرگ مادرم، به زن بابام، به داداش 5 سالم که دلم واسش لک زده،  به مامان محسن، به زن سابقش، به کم توجهی محسن، به بیکاریش، به بابام که اصلا یادش رفته عشقش واسش 2 تا دختر گذاشته.

محسن به خودش اومد داشت نوازشم می کرد که خوابم برد. خواب دیدم زن بابام مرده و من دارم به جنازه اش لگد می زنم و می گم خدا لعنتت کنه ایشالا قبر واست تاریک و تنگ باشه ایشالا هیچ کس نباشه دستت را بگیره نفرین به تو..

با محسن  اومدیم تا خونه ما خیلی خوش گذشت تو راه دو تا شمع گرفتیم که بهش از این چترهای کوچیک وصل کرده بودند. محسن گفت الان روشن نکن هر وقت خیلی دلت گرفت  و واسه من دلتنگ شدی روشنش کن..



دوشنبه 7 دی 1388 | نظرات ()



من الهام 22 ساله و به همراه عشقم محسن 34 ساله بعد از سال سوم آشنایی تصمیم گرفتیم خاطرات روزهای تلخ و شیرینمان را به یادگار بگذاریم.و الان سال چهارم دوستی ما است.


محمدامین داداش گلم
عکس های عاشقانه

الهام الهام
محسن محسن

بهمن 1389
دی 1389
آبان 1389
تیر 1389
فروردین 1389
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388

دلم واسه بابام تنگه
غم من چیه
من و مهمون داری
دزدی از یخچال همسایه
کنکور من
خدا بیا مامانم باش
از دست این روحانی نماها
گفت وگو های تنهایی
عشق و حال تو جاده ساوه قاطی یه عالم کامیون؟؟؟؟
من جغدم یا کزت؟
از آینده ام می ترسم!!!
کی میشه تو بزرگ بشـــــــــــــــــــی؟
آیا میدانستید کجا بودیم که به اینجا رسیدیم ؟!
در فراقم سوختید!!!!!!!
اگه گفتید چرا این قدر وبلاگ خوندن را دوست دارم؟ چون فضولم

دوست دارم آرزو جان
آسمان و دریا
ترانه باران
باغ دلتنگی هایم
ازدواج موقت
پیر دختر سبکسر
وقتی به من پیشنهاد ازدواج داد...
محبت و عشق
روزهای زندگی من با یک "طلبه"
ماجراهای من و مادر شوهر جانم
خاطرات یک عاقد
مرد ترشیده
طلبه ای که خیلی وقته ننوشته
نینی و نیما
خدا همین نزدیکی هاست
نفس و دانیالش
من و احسان جونم
شکلک های عالی
شکلک
آبجی کوچیکه
بی تو به سر نمی شود
تریبون آزاد
خاطرات دو عاشق واقعی
لیمونات
زورق شکسته
من و تو
رهگذر
خاطرات زندگی ما
من و سامی
من و هانیه
عاشقانه های همسرانه
الهه و شوهری
عاشقانه آرام
زندگی و پرحرفی
بهترین عاشقان دنیا*RH*
..:: نگاه نو ::..
جوجو و جیگمل
barobax
مکس تولز
پادشاه دانلود فیلم
نجوم ، علمی به بزرگی جهان!

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

RSS 2.0